تبليغاتX
:. قدیسان .:
... یه روز یه آقاهه داشت می رفت سرکار دید که یه کتاب فروشی رو پلمب کردن ؟!!! ای وای چرا ؟؟؟؟

بعد از چند روز دید خالیش ...                 

بماند چی شد و کی اومد کی رفت پاییز گذشت زمستان آمد و رفت و بهار آمد ...

صبح خارجی - خیابان :

همون آقاهه داره از همون مسیر داره میره سرکارش اوا !!! چی شده ؟ محاله ؟ باورش نشد ولی خوشحال شد چراش دیگه به خودش ربط داره ولی

انتشارات ویستار یا همون کتاب فروشی باز هم باز شد نه جای دیگه بلکه همون جا ولی بدون اون دکور قبلی البته فعلا اینطوری تا بعد درست بشه ....

قصه ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید .

+ نوشته شده توسط فضول فراری در و ساعت 17:53 |

 

URL : http://taranecafee.blogspot.com

+ نوشته شده توسط فضول فراری در و ساعت 11:51 |
 

یه موقعی یه بابائی به بچه خودش یاد میداد که پسرم از الان سعی کن که بزرگ میشی یه خونه داشته باشی که سقف زندگی برات باشه

ولی تو این زمونه که خونه خریدن از زن گرفتن راحت تر نیست ما داریم یه خونه می سازیم که توش به ما خوش میگذره هنوز کامل نشده ولی می خواهیم کاملش کنی ماسمش هم میذاریم خونه تنهایی های من و تو ؟!!!   یا به عبارت بهتر کافه ترانه خوبه ؟؟  

  

کافه ترانه محلی برای دور هم بودن من و تو ؟!!

+ نوشته شده توسط فضول فراری در و ساعت 11:40 |