نمی دونم چرا دیگه دستم به نوشتن روزمرگی های فضول نمیره ؟ شاید دلیلش حمایت ها و پیام های شما بود که باعث دلگرمی من برای ادامه بود بگذریم دیگه ایجا حرفی از فضول و هرچی که توش فضولی هست نیست البته لینکش هست که کاریش نمیشه کرد
صبح که از خواب پا میشم ...صبح که از خواب پا میشم ... دنیا باسم رنگی دیگس از من نپرس چه رنگی ... چه رنگی آی چه رنگی .... آره دیگه از خونه اومدم بیرون با چه وضع مویی این کوپن پیرایش (گویش محلی : سلمونی) معلوم نیست کی اعلام میشه و یا آقا اسی کی وقت می کنه که من برم اصلاح بشم باسه جامعه مفید بشم ... سوار ماشین شدم و رفتم سمت پلیس راه از دم پلیس راه تا دانشگاه رو سعی می کنم پیاده برم میگن باسه وزن خوبه و اگر تا 4سال این روند رو ادامه بدم می تونم قهرمان کوهنوردی یا حداقل پیاده روی بشم (بخاطر سر بالایی و شیب زیاد) کلاس صبح که برگزار شد و من شیرینی تولد 2 سالگی بچم قدیسک عزیزم همین بلاگ رو میگم باسه بچه ها بردم (آخه چه رومانتیک)

اینم عکس همون شیرینی که گفتم و بعدش رفتم ناهار و خدا بده شانس ناهار برکت خدا کباب کوبیده بود به هر چیزی شبیه بود مثل کباب ولی طعمش .... طعمش اصلا به کباب که سهله به گوشت خام هم شبیه نبود .....

اینم عکس اون کبابه خلاصه بعدازظهرهم کلاس رو رفتم داشتم راجع به همایش و فعالیت جدید این خراب شده حرف می زدم که تو ذهنم فکر کردم اگه من کاندیدای ریاست جمهوری بودم الان داشتم متینگ می دادم و همه دارن به من گوش میدن ولی چه فایده ...تعداد کم بود بعد از کلاس هم عزم تهران کردم ولی چی شد ...

حالا هم که دارم این پست رو آماده می کنم تو خونه هستم و منتظره فردا صبح و آمدم اتوبوس و با خودم می گم آن اتوبوس آمد آن اتوبوس از جاده آمد آن اتوبوس به تهران خوش آمد

پی نوشت : جاتون خالی چه آش نذری خوردم دست آقا سید دردنکنه با آشی که داد ما خوردیم اینم چی باز عکسش خدا به من صبر بده .. حامد هم ببخشه منو که جا نشد از حرف هامون بنویسم و اینکه (مهم ترین بخش) شهادت اول بانو ی مدافع ولایت ، ام ابیها صدیقه طاهره حضرت زهرا (س) تسلیت می گم
